نیلوفر

وب نوشته صاحب ان را نمی دانم

 اما متن زیبایی است

به روي گونه تابيدي و رفتي / مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي‌ام نيلوفري بود / تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحرگاه / شبي هم‌پاي پيچك‌ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن‌وقت / تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم / دل او هم براي قصه‌ام سوخت
غم‌انگيز است تو شيداييم را / به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي‌ست / ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي‌رفتي تو آن را / به يك پروانه بخشيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي‌ست اين عشق / ببين با سرنوشت من چه‌ها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را / ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه‌هايم مثل باران / فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم / فقط يك لحظه باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب / چرا عاشق شدن درد عجيبي‌ست
و يادم هست تو هم يك بار اين را / ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي
تو را بر جان گل سوگند دادم / فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من / تو مثل غنچه خنديدی و رفتي
تمام بغض‌هايم مثل يك رنج / شكست و قصه‌ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن / به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه‌هاي بي‌قراري / حضور روشني را از تو مي‌خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را / به‌روي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشستي تا سپيده / ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي‌دانم آن شب تا سحرگاه / نگاران را پرستيدي و رفتي
نمي‌دانم چه مي‌گويند گل‌ها / خدا مي‌داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل‌ها تا هميشه / تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را / نمي‌داني كه من آن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را / به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست / پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه‌هاي بي‌قراري / دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي / تمام جاده‌هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم / تو پايان مرا ديدي و رفتي

مردن چقدر حوصله می خواهد

 

من هیچ چیز و هیچ کس را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روز گار چشم نداره من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کنند

پس

من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به من نداشته باشد.

                                              " قیصرامین پور"

روحش شاد.

در زندگی زخمهایی است که حیله به جگر اعتماد می زنند و خاکسترت می کنند

انچنان پودر می شوی که در هوا هم دیده نمی شوی..

کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی و خودت را میشکنی

نمی دانی از کاسه شکسته کسی اب نخواهد خورد!

چراغ همسایه چه خاموش چه روشن؟به کسی ربطی ندارد!

چرا که روشنایی چراغ همسایه تاریکی مرا روشن نمی کند.

بی خیال من و همسایه!

مدتهاست که در این دیار عاشقانه مردن نامفهوم است و ادمها

زبان ساده خود را مدیون همزبانی با دژخیم می دانند که مثل

همیشه رک و ساده حرف می زند و ظریف!

"با ما باش"

بی خیال من و افکار من!

دست اشتیاق من و تو بهم نمی رسند که تو همیشه همانی

و من همیشه همینم!

بیخیال من و تو...........

از حال من هم مپرس که خسته و تشنه یک صحبت طولانی ام!

زمزمه های مهربانی را چه پر شور می خواند و می رفت از بهاری به بهاری دیگر

دل او همچون پرنده ای بود با هزار ارزوی هراسان!

 هم چون نشستن باران بر چمن دست در دست خیال های سرد می چرخید

به دور تن ماه از جهانی به جهان دیگر...

اماانسوی ابهای جهان در سرزمینی خلوت به تمام مطلق ها پیوست و در خوابی

مشترک به سیاهی شب پیوست .

غریبانه در انتظار ظهور یک نامعلوم نشسته است بی انکه بداند که نامعلوم از

حضور او بی خبر است.

کاش باور مهربانی اسان بود

کاش می شد به تماشای صحرا رفت

شقایق های وحشی

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود....

صبح سحر تاریک است اما سپیده نرم و ترسیده از روزگار دارد می اید

تاریکی ارام پوست می اندازد وهسته ی نور مثل گلبرگ گل به وسعت

اسمان پرده در پرده باز میشود.

در حیاط خانه منتظر است و او بیقراربه سبزه های خاک چشم دوخته

بی هراس وبه نسیمی دلخوش!

به هوای صدا راه میرود و می خواند از گریه های ابر...

صدای سوخته غم زده ای که از محنت هزار ساله او می اید او را تکان

می دهد که نمی شود:

روحت را به دیاری فراری نده...

در حسرت باغ زمین گیر می شود وباورش می شود که:

نمی توان زمان را در این جا گذراند و عمر را در جای دیگر!

دل بستن و خاموش نشستن هم هنری است....