هیچ جشنی مرا به خود نپذیرفت .میدانم که در خود مرده ام.به اندازه روز های بعد از تولدم.هیچ نگاه عاشقی مرا به خود نپذیرفت.روز مرگم را با تولدم جشن می گیرم.تنها جشن حضورم بر خاک.فقط رویای دو کودک را زندگی دادم و بعد از ان بود که به من گفتند:مادر شدی و من در کودکی های خود بزرگ شدنم را میدیدم.من که در بطن خود مرده ام رویای جاودانگی ها را به کجا میبرم.من که حتی در فرصت یک زندگی مانده ام ....
زندگی بدون عشق ارام یکنواخت است اما این ارامش سرد یکنواخت است ،ساکت است،این سکوت سکوت گورستان است ،در این سکوت نه رقصی نه نیایشی فقط زندگی است که جریان دارد
سهراب سپهري 1385
هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم!
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!
من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد!
تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد!
فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت!
بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست!
سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟
چه کسي بود صدا کرد زورو.....
تا همین جا بسه .. می ترسم روح سهراب بیاد سراغم
ذهن خالی ماوای خداست.ارامش وقتی در وجودت پدیدار میشود که هیچ بایدی در زندگیت نباشد چه اندیشه باطلی...ارامش یعنی ازاد وبی تکلف بودن با خود .در خانه خود بودن ،راحت اسوده.ارامش یعنی دوست داشتن یعنی با رویاهای خود خلوت کردن یعنی نفس کشیدن بدون رنج.....
به او گفتم برو و او رفت و سالها گذشت و او هرگز نفهمید که در خواست من از او ایستادگی بود ...و من در این سالها هرگز نتوانستم از قید دیروز رها شوم و در لحطه حال شیرجه بروم!هرگز نتوانستم درس مقصود را در کارگاه افرینش بخوانم و زندگی کردن را به جوجه هایم یاد بدهم بی شک انها مثل من احمق نخواهند بود!شاید هم نیازی به من نداشته باشند چون من فقط میتوانم یک چیز را یاد انها بدهم صبر و سکوت....
اسکندر مقدونی به اطرافیانش گفت:هنگامی که جنازه ام را در خیابان های شهر می گردانید،بگذارید دستانم از تابوت اویزان باشد.ان ها را نپوشانید.میخواهم همه بدانند که من با دستان خالی به گور میروم تا دیگر کسی ارزو نکند اسکندر باشد....همین دستان خالی است که به گور چنگ خواهد زد.
می خواستم جغرافیایی داشته باشم که تاریخ تلخی نداشته باشد ،زنی که شانه هایش در برابر هیاهوی جهان تاب بیاورد ونترسد.گیرم سیمرغ هم که باشم من بر کوهی بی قله نشستم ،جایی برای نشستن وجود ندارد.حضور مرگ همیشه بهانه ای است برای نیامدن صبح...