به او گفتم برو و او رفت و سالها گذشت و او هرگز نفهمید که در خواست من از او ایستادگی بود ...و من در این سالها هرگز نتوانستم از قید دیروز رها شوم و در لحطه حال شیرجه بروم!هرگز نتوانستم درس مقصود را در کارگاه افرینش بخوانم و زندگی کردن را به جوجه هایم یاد بدهم بی شک انها مثل من احمق نخواهند بود!شاید هم نیازی به من نداشته باشند چون من فقط میتوانم یک چیز را یاد انها بدهم صبر و سکوت....