سر گذشت زندگی او اعتراضی است علیه اسمان و زمین ،اطرافیان از شنیدن سخنانش هراس دارند و گوشهایشان را می بندند تا سخنان او را نشنوند چون از انقلابی که در روح و روانشان است هراسانند
انها دوست دارند خوب بشنوندو نگران دنیایی هستند که خود بر پا کرده اند،دنیایی امن...!
و او چه ساده سالها را می فروشد،سالهای بی خبر،بی نام .دل معصوم او سالهاست که در چنگ گرگ تیز دندانی است که دریدن را بخوبی می داند اما دریغ از دوختن ان.
دیدن اینکه اطرافیان از او گریزانند و از چشمهای او که لوحه اندوه است پرهیز می کنند تازه نیست
کسی او را نمی خواند ،او هیچ فرمانی را جز فرمان دل و باز تاب نوای فرشتگان اسمانی اجرا نکرده است
او هم می گریزد که این راهی است برای بقا او ...