سر گذشت زندگی او اعتراضی است علیه اسمان و زمین ،اطرافیان از شنیدن سخنانش هراس دارند و گوشهایشان را می بندند تا سخنان او را نشنوند چون از انقلابی که در روح و روانشان است هراسانند

انها دوست دارند خوب بشنوندو نگران دنیایی هستند که خود بر پا کرده اند،دنیایی امن...!

و او چه ساده سالها را می فروشد،سالهای بی خبر،بی نام .دل معصوم او سالهاست که در چنگ گرگ تیز دندانی است که دریدن را بخوبی می داند اما دریغ از دوختن ان.

دیدن اینکه اطرافیان از او گریزانند و از چشمهای او که لوحه اندوه است پرهیز می کنند تازه نیست

کسی او را نمی خواند ،او هیچ فرمانی را جز فرمان دل و باز تاب نوای فرشتگان اسمانی اجرا نکرده است

او هم می گریزد که این راهی است برای بقا او ...

 

شتاب ای فلک شب تار ما سحر کن

ز دل حسرتم ز سر حیرتم بدر کن

به مرغی چو من به دام ستم گرفتار

صبا یک نفس به کنج قفس گذر کن

شر و شور عشقی ای مرغ حق بر انگیز

دلم راز شوق دلدار پر شرر کن

شب ای مرغ حق تو ای مطرب الهی

به یادش چو عاشقان اه و ناله سر کن

تو گر بیکسی خدا یار بیکسان است

غمی چون رسد شبی ناله تا سحرکن

خدا ناخدای این بحر بیکران است

دل ایمن به یادش از هر غم و خطر کن

                                                       قمشه ای...

 

دیگر نمی توان پیوندی بر قرار کرد هر چه هست صورتهای دوده گرفته است ،بیرون را نگاه می کنم گم شده ها ،فصل های در بند شده و تکراری.

 در خیابانها راه پیمای های طولانی بر سر حق و نا حق است در هر وجب این سر زمین سیاهی است و تباهی باید با خود صادق بود ،چه کسی می تواند بگوید بهشت به چه کسی لبخند میزند راه های گوناگون را امدم تا در یابم این خانه همان خانه قدیمی نیست که ازارم می داد و هر رویایی تنها درد برایم به ارمغان می اورد..... شب های جادویی وجود نداردو ارواح بیدارند اما دیگر همچون گذشته   توان از پا انداختن راندارند و من با این خانه مدارامی کنم.نبردی سرد .از دیدن این که کارم به اینجا کشیده است قلبم درد می کند اما می دانم که ارامشی پشت این دیوارها نخواهم داشت .پناه می اورم به سرما و ...                                        

 

     

 

از هر چه می گفتم نمی گویم، از هر چه می خواندم نمی خوانم،از راه های بی برگشت حرفی نمی زنم،از دل سوختنها از اغاز بی پایان....من می گفتم و می خواندم اما غمنامه من باید در یک زمانی،یک جایی به انتها بر سد

غمنامه من از عیش عاری بود.متروک......من می گفتم از ناگفتنی های خاموش خود،گنگ می گفتم،در حسرت یک جمله خوب می سوختم اما

دیر است و دور است

ان راه بی بر گشت

شبهای سرد  دشت را بدرود گفتم

راه های بی بر گشت رابدرود گفتم

این دم،منم،راحت نشین روستا

با اطرافیان به ظاهر اشتی

دور از هوای انچه می گفتم

دور از صدای انچه می خواندم

انها که میگفتم حدیثی از بیابان بود

اما

من با شما دیگر از سکوت خواب راحت قصه خواهم گفت

اینجا من از هر چه می گفتم نمی گویم

از بس سیاهی دیدم خونم سیاه شد،مانده ام کنار تا شاید بتوانم تا انتهای راهم در کنارشان باشم....

باورم شده بود که باورم دارندهمان طور که هستم پذیرفتنم، اما افسوس که دلهای انها با من بیگانه بود

ما ابلهان بیهوده می گوییم که با هم یکدل و همزبانیم، در بزم هم مستیم و در سوگ هم اندوهناک

چه دیر به این باور تلخ رسیدم

چهره های اشنا فقط تصویری از من داشتند و هر گز مرا باور نداشتند و من می نشینم به امید روز نو با ان گذر گاه نگارینش ،حرف نو،سایه های نو اما این بار با گامهای لرزان و پر تردید.....

 

 

ما از خدای گم شده ایم او به جستجوست

 

چون ما نیازمند و گرفتار ارزوست

گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش

گاهی درون سینه مرغان به های هوست

در نرگس ارمید که بیند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگو ست!

اهی سحرگهی که زند در فراق ما

بیرون و اندرون زبر وزیر و چار سوست!

هنگامه بست از پی دیدار خاکیی

نظاره را بهانه تماشای رنگ و بوست

پنهان به ذره ذره و نااشنا هنوز

پیدا چو ماهتاب و به اغوش کاخ و کوست

در خاکدان ما گهر زندگی گم است

این گوهری که گم شده ماییم یا که اوست

                                                    اقبا ل