دیگر نمی توان پیوندی بر قرار کرد هر چه هست صورتهای دوده گرفته است ،بیرون را نگاه می کنم گم شده ها ،فصل های در بند شده و تکراری.
در خیابانها راه پیمای های طولانی بر سر حق و نا حق است در هر وجب این سر زمین سیاهی است و تباهی باید با خود صادق بود ،چه کسی می تواند بگوید بهشت به چه کسی لبخند میزند راه های گوناگون را امدم تا در یابم این خانه همان خانه قدیمی نیست که ازارم می داد و هر رویایی تنها درد برایم به ارمغان می اورد..... شب های جادویی وجود نداردو ارواح بیدارند اما دیگر همچون گذشته توان از پا انداختن راندارند و من با این خانه مدارامی کنم.نبردی سرد .از دیدن این که کارم به اینجا کشیده است قلبم درد می کند اما می دانم که ارامشی پشت این دیوارها نخواهم داشت .پناه می اورم به سرما و ...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵ ساعت 19 توسط شادی
|