وقتی دوباره دریا ببنم دریا مرا دیده  یا ندیده است

چرا امواج از من همان را میپرسند که من از انها می پرسم

و چرا با این همه اشتیاق عبث خود را بر صخره می کوبند

ایا از تکرار اعلامیه خود بر ماسه خسته نمی شوند

نرودا

 زرد جنگل ایا همان زرد پارسال است

و پروانه سیاه مرغ دریایی تکرار میشود

و انجا که فضا به پایان می رسد

نامش مرگ است یا بی نهایت

بر کمربند

وزن کدام بیشتر است غصه ها یا خاطره ها؟؟

نرودا

   .      

سالهاست که می خواهم از انچه دیگران می خواهند باشم خود را رها کنم ،  می خواهم به خودم گوش بدهم و هنر این گوش دادن را به دخترانم  یاد بدهم ،اما از قضاوت مردم در هراسم .من یک مادرم و الگوی مسیر زندگیم را از سالها ی دور برایم مشخص کردند .....از بر چسب زدن مردم می ترسم ،این زندگی از ان من نیست و من حتی یک روز را هم نمی توانم صاحب با شم .از خوب بودن به روش دیگران خسته ام!                                         .      

 تنها با دخترانم پرسه می زنم شاد و سرمست.انها یاد گرفتند که نقش هایشان را چه زیبا ایفا کنند،کودکانه و شادمانه....انها یاد گرفتند عمیق ببینند و بخوانند اما باور نکنند .باور نکنند که اگر خوب باشند پاداش خواهند گرفت ،انها یاد گرفتند که زندگی را بازی کنند،رها و ازاد.کاش هیچوقت دلهایشان نلرزد......

ایا تا به حال در قفس زندگی کرده ای،جایی که زنده می مانی تا رام شوی؟؟وقتی از تقوا و خوبی حرف میزنی من قدم می زنم!! تو در قفس عبادت  می کنی در حالی که در فساد غوطه وری و من باید باور کنم که پاداش خوبی خوبی است!پایانی فرا می رسد وقانون خاموش عشق اجرا می شود .یخ میزنم ،فیوز را روشن می کنم تا بسوزم و می پذیرم که عشق باید بمیرد و اشتباه چه معنایی دارد  !اما اگر دنیایم هم از هم بپاشد من دخترانم را با قلبی گرم همراهی می کنم .......

با رویا بیدار نشو دیگر لطا فتی باقی نمانده است در شکاف هایی که در میانشان قدم می گذاری اگر هم چون باران است ،اگر صدایی ندارد. این را بدان که انعکاسی از درد مشترک بر زمین است پس با گذشته ها به خواب نرو.سعی کن رها شوی اما انها را مخفی کن .........

سالها  است تنهایی را می شناسد  واز ان فرار نمی کند ،از این تنهایی به سوی انواع مختلف فعالیتها می رود به خود فریبی می گریزد .تنها و بی کس است و از این خالی بودن می ترسدهر کاری می کند تا با ان نباشد و ان را درک نکند ....ما هیت فرار یکی است  ابتذال ،اشتغال....او فراموش کرده است که همه تنها هستند و دیگران وسیله ای هستند برای پوشاندن خلا درون.اما بین تنهایی و تنهایی فرق است ،یکی دارای بار منفی و یکی دارای بار مثبت است و شکوهمندانه است، اما ملز م شناخت "خود" است چیزی که ما از ان گریزانیم....                                            

 

 

 

و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام ...

 

تو عشق می ورزی و من فقط به خاطر تو می گویم که عشق زیبا و فریبنده است ولی در دلم می خندم .من فقط با تو راه می روم دستم در دست توست اما اندیشه من در بند تو نیست و دورها را می نگرد…من دوزخم را بیشتر دوست دارم و می خواهم در دوزخم تنها باشم …..حرفهای من چیزی جز صدای اندیشهای تو نیست و کارهایم جز عمل به ارزوهای تو پس باور نکن!

زمانی که اندوهم بدنیا امد با مهر نگهداریش کردم و او نیرومند شد ،جهانم را با اندوهم دوست داشتم چرا که اندوه من دل مهربانی داشت و دل مرا هم مهربان و گرم نگه می داشت ،بودن با او باعث شد که روزهایم پرواز کنند و شبهایم پر از رویا شوند با او احساس امنیت میکردم ،چشمها مهربان بودند و کلمات شیرین .....اما اندوه من مرد و شادی تنها شد!