در زمستانی سرد

دلم به غارت رفت

در کمبود یک فصل تنهایی

از میان زندگی می گذرم

هر چه با من اینجاست

مرا همراهی می کند

افتاب برانداز می کند

شعمهای خاموش

گریه بر می انگیزد

ناله های شبانه او مرا بی تاب می کند

راز بهار چیست؟

چرا هر دم به عزای دل من می اید...

 

خدایا من حیرانم هدایتم کن

ذهن من گیج بازی در می اورد

هر چه دارم کافی است

از دویدن خسته ام

هدف من بودن است

رسیدنی در کار نیست

شادی شاد است!

اثر هنری من

دیدن غبار است

و دل سپردن به اواز دخترانم

تکیه گاه استوار من شادی است

راه خود را بگیر و برو…

اینه منتظر است!

 

تو قلم مو ورنگ های لازم را در اختیار داری بهشت را نقاشی کن و وارد شو.

 

"نیکوس کازانترکیس"