در گستره بهاری گرم

در خلوتی مست و راز الود

تنهایی را می سراید

در حاشیه باغچه به تماشای نرگس نشسته

در باغچه عشق باریده

صدای باران در ذهن او غوغا می کند

دیدگانش بی صدا در اب می شکند

دلش در سایه باران های کودکی نشسته است

او تنها در صحرا

 مست زندگی است

همراهی او را نمی پذیرد

چیزی را از دست نمی دهد

دختران با او می رقصند

بادبادک ها در غباری سرد هنوز زیبا هستند

ذهن نازک او در حال انحطاط است

 خندیدن را می اموزد

بر این باور است که انسان بودن هم مسوولیت دارد

باد می وزد!

 

هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه برد

 فریاد زدم:شادی من امروز متولد شد

بیایید و شادی را ببنید که چگونه به افتاب می خندد

اما هیچکس برای دیدن شادی من حاضر نشد!

هنوز یک سال نگذشت که شادی از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده و بیمار گشت

شادی من در تنهایی جان سپرد و از این به بعد هر گاه اندوهم را به یاد می اورم شادی را

نیز به یاد می اورم.

 

یاد و خاطره چیست؟

جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچدو سپس برای زمان طولانی

با خاک کفن می شود.

 

جبران خلیل جبران

    چگونه دیوانه شدم!

 

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:

در روزهای بسیار دور و پیش از انکه بسیاری از خدایان متولد شوند،از خواب عمیقی  برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند،ان هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها،دزدها،دزدهای لعنتی!

مردها و زنها به من خندیدند و برخی از انها نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم،ناگهان جوانی که بربام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر اورد:

ای مردم!این مرد دیوانه است!

سرم را بالا بردم تا او راببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید،پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیاز به نقاب هایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد براوردم و گفتم:
مبارک باد!مبارک باد ان دزدانی را که نقاب هایم را دزدیده اند!
این چنین بود که دیوانه شدم اما ازادی و نجات رادر این دیوانگی با هم یافتم:

ازادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من اگاهی یابند زیرا انان که از ذات و درون ما اگاه  می شوند می کوشند تا مارا به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!

 

جبران خلیل جبران

      تاریکی امانم بده!

 

درختان را دیده ای؟چطور نفس می کشند،عمیق وارام.بازی بی شتابی دارند.

 انها از بودن خرسندند،از این گونه که هستندراضی اند.در خانه بودن برایشان

سعادت است.

تمنای تازه ای از طرحی نو خیالبافم کرده است!

من که خانه را گم کردم

دلتنگ خانه ای هستم که تمام دلخوشی هایم را در ان جا گذاشتم

کاش هرگز دستانم را رها نکرده بودم

مسخره و تاریک است هر انچه از مسیر ذهنم عبور می کند...

فرصت می خواهم، تاریکی امانم بده!

 

درمعصومیتی به باد رفته بی دلیل او را مسموم کردند

 

بدون هیچ قضاوتی

 بی صدا در تاریکی به دنبال قاصدک ها رفت...

زندگی در حباب را تجربه کرد واینک او زنی است که

سعی می کند چیزی نخواهد

سعی می کند خود را مرور نکند

تپیدن دلش را حس نکند.

راس دلواپسی های من اواره گی را تجربه می کند و من در بستری امن

اشتباهی به او فکر می کنم!

کاش خداوند عشق را فقط نثار گرسنگان نمی کرد...

به ارامی اغاز به مردن می کنی

 

اگر برده ی عادت خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به ارامی اغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت
از احساس های سرکش

و از چیزهایی که چشمانت را به

درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کنند
دوری کنی...

 

امروز زندگی را اغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!
نگذار که به ارامی بمیری...

شادی را فراموش نکن!

 

نرودا

 

چرا به دیگران روی اورم؟!

 

من پریشانم

خدایا تو برطرفش کن.

تا تو از ان منی چرا به دیگران رو اورم؟

ایا ذهن بزرگتر ست از

انچه ذهن را ذهنیت بخشیده؟

ایا رام بزرگتر است از

او که رام را شناخته؟

اشو