هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه برد
فریاد زدم:شادی من امروز متولد شد
بیایید و شادی را ببنید که چگونه به افتاب می خندد
اما هیچکس برای دیدن شادی من حاضر نشد!
هنوز یک سال نگذشت که شادی از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده و بیمار گشت
شادی من در تنهایی جان سپرد و از این به بعد هر گاه اندوهم را به یاد می اورم شادی را
نیز به یاد می اورم.
یاد و خاطره چیست؟
جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچدو سپس برای زمان طولانی
با خاک کفن می شود.
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 21 توسط شادی
|