هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه برد

 فریاد زدم:شادی من امروز متولد شد

بیایید و شادی را ببنید که چگونه به افتاب می خندد

اما هیچکس برای دیدن شادی من حاضر نشد!

هنوز یک سال نگذشت که شادی از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده و بیمار گشت

شادی من در تنهایی جان سپرد و از این به بعد هر گاه اندوهم را به یاد می اورم شادی را

نیز به یاد می اورم.

 

یاد و خاطره چیست؟

جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچدو سپس برای زمان طولانی

با خاک کفن می شود.

 

جبران خلیل جبران