بخشي از وصيت نامه جرج برنارد شاو

Aاغلب مردم پيوسته ناله مي كنند كه چرا زندگي مواهب خود را از انان دريغ داشته است؟

انان متعجبند كه چگونه من پيوسته شادم،در حالي كه زندگي بخيل و ستمگر است؟

انها نمي دانند كه شادي من به خاطر خود زندگي است و نه انچه از زندگي مي ستانم.

زندگي براي من شمعي كوته عمر و زود گذر نيست،بلكه مشعلي است كه مايلم پيش از

تسليم ان به نسلهاي اينده،هر چه فروزانترش سازم.@

گاهي حسها چقدر غريبند،كور سويي از نور در تاريكي مطلق دلم.

حس هايي در اين دنيا وجود دارند كه تا گرفتارشان نشوي ان ها را حس نمي كني

من كيستم؟

تو كيستي ؟

اينجا چه مي كني و مي خواهي چه كني؟

روح بي نوا چقدر تازيانه ميخورد كه چه!

از محله هاي كودكي كه همچو ايينه اي صاف بودند رد شدم و جواني.

تمام لحظه هاي سعادتم را بو كشيدم و نشئه شدم...

اكنون فقط منم!

 گرفتار نسل سومي كه اشفتگي هايم را شدت مي بخشد

خدايا مرا تنها نذار.

 

زندگي سياست زيبايي است از باختن ها،فلسفه بافتن هاو ترس!

باور نرسيدن.

سراسر زندگيش در ترديد است،گهگاهي جسورانه عمل كرده و

اميدوار اما هرگز يقين به رستگاري نداشته فقط كمي اميدوار!

ومرگ تلخ ترين شوخي زندگي

مي گذرد وبه اين جمله مي انديشد

درهاي همه زندانهاي جهان از درون باز ميشود .