هنوز هم ارزوهای بسیاری هست که باید فریبشان را بخوری

هنوز هم ستاره های محبوب اشتیاق و طلب در در اسمان دلت می درخشد

افسانه می خوانی

در درون باغ باور های تو دانه های کین را پاشیده اند و بنفشه های خشک خط بطلانی بر دلتنگی های تو

گسستن چاره تنهایی توست

 طنین های تازه طرحی از حضوری نو را در دشت برایت طراحی میکنند

نجوایی در کار نیست........

در شادی های خود حسرت فردا را بهانه نکن

حضورت را با دختران شادمانه جشن بگیر

دنیاسرزمین توست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست که زمین راعطشی وحشی سوخت،

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سروسینه ی گل های سپید

نمیه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی هارا جشن می گیرد!

خاک جان یافته است.

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را بهاران را باور کن.

 

فریدون مشیری

اگر اهلی ام کنی

زندگیم مثل خورشید روشن می شود.

زیرا با صدای پایی انس می گیرم

که با صدای پای دیگران فرق خواهد داشت

صدای پاهای دیگر،مرا به لانه فراری می دهد

اماصدای پای تو ،همچون موسیقی

مرااز لانه بیرون می کشد

بعلاوه خوب نگاه کن!

ان گندم زارها رادر پایین تپه می بینی؟

من نان نمی خورم

و به نظرم گندم چیزی بی فایده است

گندمزارها مرا به یادهیچ چیز نمی اندازند

و این باعث تاسف است!

اما تو موهایی طلایی داری

چه قدر خوب می شودوقتی مرا اهلی کرده باشی!

زیرا ان وقت گندم که به رنگ طلاست،

مرا به یاد موهای تو می اندازد

ان وقت من دیگر صدای وزیدن باد در گندمزار را

دوست خواهم داشت.

 

از سخنان روباه به شازده کوچولو

خدای روشن چرا در تاریکی رهایم کردی؟

 

دلم هوای اواره گی و پرسه زدن در هوای ازادی را دارد

بی صدا می شکند

بیراه می رود

اشتیاق دلم،برای گریز از تلاش و مسوولیت هایم نیست

اشتیاق دلم برای پر کشیدن دلم به خانه ای رنگی است

خیالبافم!

نه تاب پرهیز دارم

و نه فرصت گریز

تمنای تازه ای از زندگی رنگی را ارزومندم

ترکیبی رنگی

ابی

سبز

و نارنجی...

خبر از پروانه زرد نیست

کلاغ دوست داشتنی خاموش مانده

و دل من از درون می گرید

دل من بیراه می رود

او مشتاق هم نشینی با همسایه ای مهربان است

از همسایه خبری نیست

پنچره را می بندم

در نگاه من زنبور طلایی اوازه خوانی خانه به دوش است

تو صدایش را نشنیدی؟

او همیشه تکراری می خواند..

در نگاه من گل نرگس همیشه بی تاب است

او سالهاست مستی را فراموش کرده است

بی تابی یار می کند..

تو صدایش را نشنیده ای؟

تو راه خود را میروی

چه فرقی می کند!

از میان ریشه های درهم پیچیده رویا اشتیاقی سرد مرا همراهی می کند

من هنوز وجود دارم

بر می خیزم

اواز می خوانم

سجده می کنم

و می کارم

عشق دخترانم مرا همراهی میکند

اما انگار در حال بر گشتم!

....

پرواز در قفس بی معنا است

در خانه من اتش زندگی می سوزد