اگر اهلی ام کنی

زندگیم مثل خورشید روشن می شود.

زیرا با صدای پایی انس می گیرم

که با صدای پای دیگران فرق خواهد داشت

صدای پاهای دیگر،مرا به لانه فراری می دهد

اماصدای پای تو ،همچون موسیقی

مرااز لانه بیرون می کشد

بعلاوه خوب نگاه کن!

ان گندم زارها رادر پایین تپه می بینی؟

من نان نمی خورم

و به نظرم گندم چیزی بی فایده است

گندمزارها مرا به یادهیچ چیز نمی اندازند

و این باعث تاسف است!

اما تو موهایی طلایی داری

چه قدر خوب می شودوقتی مرا اهلی کرده باشی!

زیرا ان وقت گندم که به رنگ طلاست،

مرا به یاد موهای تو می اندازد

ان وقت من دیگر صدای وزیدن باد در گندمزار را

دوست خواهم داشت.

 

از سخنان روباه به شازده کوچولو