زندگی چیزی برای گذراندن ندارد شاید فقط فرصتی است تا  به چیزی در درون برسی شاید   ؟؟حماقت بس است باید سعی کنم از زندگیم لنگری بسازم  استوار ومحکم.نردبانی بسازم که از بامش همراه با جوجه هایم خداوند را ملاقات کنم و از عشق او سعی کنم جوجه هایم را سیراب کنم،می دانم  که خداوند منتظر است و من  باید در را بکوبم و برد زندگی من این است.دستان خالی من است که به خاک سرد چنگ میزند و هیچ باید در را بکوبم او مرا میپذیرد ……

چیزی که ویرانم میکند زندگی خلوتم نیست،حوصله های کوچک و ارزوهای کم رنگم است .چرا نمیشود به خورشید نگاه کرد و مست شد،چرا انچه ظاهر است واقعی نیست ،به چی نگاه کنم که چشمانم را پر کند !یاد گرفتم که سرزمینم را باید خودم بسازم ،ترانه باید خوانده شود ،رقص باید خوانده شود،هستی خود دست افشانی می کند زندگی ابتنی کردن در حوضچه اکنون است"مهمترین دوران زندگیم را پشت سایه های تردید گذراندم تا نتوانم از او دور شوم.شاید خداوند  سهمی برای من و جوجه هایم در نظر نگرفت ….                            

یه قصه داره این دلم ...

 

 

دلم میخواد بشینم ازون چیزایی بگم و تعریف کنم که میدونم به جز خودم و یکی دیگه که اونم باز میشه گفت همون خودم میشم دیگه....هیچکدومتون نمی فهمین
ولی دلم براتون میسوزه....

آخی...
تعریف نمی کنم

 

 


 

 

آهای الاغا ٬ گاوا ! احمقا ! خرا ! نفهما ! اه اه اه....

 

 

 

در ظاهر ارام من طوفانی بر پاست..........ان روزها چه زود رفتند،ان روزهای برفی خاموش که از پشت شیشه در اتاقی گرم به بیرون خیره میشدم وبه فردا فکر میکردم ،فردایی که سلام نکرد.با حضور سایه او در چار چوب که ناگهان خود را دراحساس سردم  با حضوری دروغین رها کرد.سرگردان شدم در جامهای رنگی شیشه ای.....در خنده من گریه تلخی نشسته است.

اگر درست زندگی کنم شاید همین یکبار زندگی کردن برایم کافی باشد....اگر توشاد هستی حتما ارزشهای متفاوتی را نسبت به من انتخاب کرده ای که به تو شادی میبخشد و به من بی حوصلگی واندوه ....و من با این همه ارزشهای غلط سزاوار این رنجم...مسیر خلوت است و من تنها به بیراهه میروم.صدایم را نشنید.....

 

ای کاش می توانستم قلبم را از سینه بیرون بکشم....نه دردی را حس میکردم،نه رنجی،نه خاطره ای میماند که ازارم دهد.....کاش هرگز نداند . باشد که اشکهایم تا دور دست بروند،چه چیز میتواند تلخی نوشته هایم را از بین ببرد و مرا به من برگرداند .با تمام قلبم عشق ورزیدم و ان عشق لگد مال شد.خداوند صدایم را نشنید...

 

 

- عاشق منی یا عاشق دوست داشتن من؟
: عاشق عاشق بودن تو.

 

 

 

نيستی، نبودی، نباش ...

 

کجايی مرد؟ نيستی. اصلا انگار هيچ وقت نبوده ای. يعنی اگر هم بودی من که ديگر يادم نيست چگونه بودی و چرا بودی و چه بودی. حالا خبری نيست، دزدی که نکرده ای، فقط بی معرفتی. آن هم که جديد نيست. بيا بنشين برايت از نبودنت بگويم. نبودنت هم دنيايی بود
از کجا شروع کنم؟ از گرگ؟ از باران؟ از شراب شاتوت؟ وای اگر بخواهم همهء نبودنهايت را بگويم هزار سال طول می کشد. بگذار از سقف شروع کنم که سوراخ شده است. درست مثل قديم ترها که هر شب روی تخت طاقباز دراز می کشيدی و چشمانت را می دوختی به ستاره های آسمانی که بالای سقف بود. يادت هست بعد از چند ساعت جای نگاهت روی سقف سوراخ می شد؟ از همان شبی شروع شد که نبودی تا گرگ را ببينی. صبح يکی از همان روزهای اولی که نبودی گرگ سفيدی بين در خانه و در ماشين ايستاد و زل زد به تويی که نبودی. فکر می کنی از خودم می سازم، ولی باور کن، اگر بودی می ديدی که چشمهای سفيدش را چگونه به جای خالی چشمهايت دوخته بود. اگر بودی شاید زبانش را می فهميدی. آمده بود چيزی بگويد و برود. نبودی تا حرفهايش را بشنوی.

از همان روزی که گرگ آمد و نبودی کار حفاری سقف اتاق شروع شد. تلفن زنگ می زد و نبودی. نامه می آمد و نبودی. جای خالی نگاهت روی سقف سبز شده بود؛ سبزی گلدانی که روی پاگرد پله ها گذاشته بودی سياه شد و سياهی شبهايی که نبودی آنقدر کمرنگ شد که درخشش نور ماه و ستاره های ريزش اصلا به نظر نمی آمد. آنقدر نبودی که آسمان هم صدايش درآمد. باران باريد. باران. باران. باران. آنقدر باريد تا يک روز ماشينی که پشت آن نشسته بودی بدون تعارف سه دور دور خودش چرخيد. شايد اگر بودی می مردی، ولی باز هم نبودی و زنده ماندی. عصر همان روزی که نبودی و نمردی حلزونهای زيادی مردند. آخر می دانی، باران بند آمده بود و هوا هوای رفتن بود. نبودی تا مواظب باشی آدمهايی که بعد از باران راه می روند آنقدر حلزونها را زير قدمهاي سنگينشان لگد نکنند. نبودی. نبودی. نبودی و تمام حلزونها همان شب مردند.

راستی چند روز قبل که هنوز هم نبودی عشق تمام شد. نبودی تا از خودت دفاع کنی. می گفتند دروغ گفته ای. نبودی. می گفتند قولت را شکسته ای. نبودی. گفتند وقتی که آمدی اگر حرفی داشتی بايد دنبالشان بروی. نبودی و دنبالشان هم نرفتی. خودشان درش را بستند و گفتند ديگر تمام شد. نبودی تا تمام شدن عشقت را ببينی. از روز بعد هم به جای عشق شمشير می فروشند. نبودی تا شمشيرها را بخری. خوب می برند. همه را بريدند و دوختند و نبودی.

امشب هم که نبودی به افتخارت شراب شاتوت آماده بود. نبودی تا مست کنی و ديگر در اين دنيا نباشی. نبودی تا خسته نباشی. نبودی تا بودنت را جشن بگيری. اگر بودی هم آنقدر از اين دورانی که نبودی خسته بودی که حتی نمی توانستی ليوان شراب را به دستت بگيری. نبودی تا تمام شيشه زا خودت تمام کنی. نبودی. نبودی. نبودی. نيستی. آنقدر نبودی که هر چقدر هم قسم بخوری هيچ کس باور نمی کند که بودی فقط اينجا نبودی. آنقدر نبودی کهيچ کس باور نمی کند که همان گرگ سفيد را با چشمان خودت ديدی که با چشمانش حرف می زد و آنقدر با صدای خرد شدن هر صد هزار حلزون زير پای عابران بعد از باران زجر کشيدی که تصميم گرفتی آنقدر بعد از باران قدم نزنی تا بميری.

نبودی. باران. نبودی. گرگ. نبودی. باران. نبودی. نيستی. ديگر مثل قديمتر ها نيستی. ديگر خودت نيستی. نبودن راحت تر است. من هم نيستم. باز هم نباش. وقتی که نيستی دروغ هم نيست. کسی را هم آزار نمی دهی. نباش. ديگر هيچ وقت خودت نباش، تا روزی که دليلی برای بودن پيدا کنی. مواظب نبودنت
 
 

 

بیتابم
و منتظر

منتظر یک اتفاق ..
با بوی تلخ نبودن.

شعری می‌سرایم٬
کتابی را میبندم٬
و روایتی که تمام می‌شود ..
و توئی که پیر میشوی ..

« من را فر یب باش... آرام کن .. »

 

 

 

می خواست با خود ستیز کندو مشکل خود  را چند برابر نکند،مضاعفش نکند،میدانست حل کردن یک مشکل ساده تر از حل کردن چند مشکل است،می ترسید. یخ زد.نا له اش  را شنید . ترسش رنگ باخت،کار دیگری از دستش بر نمی امد……تنها بود.پذیرفت که چیز بدی در رنج وجود ندارد،هر چه می خواهد پیش بیاید ....

 

می توان شادمانه رنج برد

 

 

 

 

اول یاد بگیرید،بعد هر انچه را یاد گرفته اید فراموش کنید.

دراین صورت دانستن در خون شما حل میشود.

             این یادگیری به جزیی از هسته ناخوداگاه شما تبدیل میشود. 

           این دانسته ها از همان ناحیه بر اعمال شما اثر می گذارند......

                                                                                      اشو  

 

در جامعه گرایشهایی وجود دارند که اجازه نمیدهند انسان در مسیر شادی گام بردارد.

پیروان این گونه نگرشها به انسان بدبخت نیاز دارند چون بر اساس هدف انها انسان بدبخت از یک انسان شاد شایسته تر است.

انسان شاد شورشی است اما انسان بدبخت هیچگاه شورش نمیکند.

انسان بدبخت همیشه اماده ی فرمانبرداری است،همیشه اماده ی تسلیم شدن است.

انسان بدبخت تا بدان اندازه نگون بخت است که نمی تواند سر پای خود بایستد.

او خودش را کاملا  بدبخت می داند و به همین دلیل اماده است تا در دام هر کس گرفتار شود.

   اشو

 

...

 

فردا که سی سالت میشه .. یا شایدم چهل سال ٬ به این فکر میکنی که تو این زندگی به کجا رسیدی. چی به دست آوردی. به این فکر میکنی که رویا هات کوشن .. به بچگیت فکر میکنی ٬ به ۲۰ سالگیت .. به ۲۲ سالگیت.

به اولین باری که تصمیم گرفتی بچه داشته باشی ٬ به اولین باری که اعتراف کردی ٬ به اولین باری که تونستی چیزی رو واقعاً بخوای .. و به همه‌ی چیزایی که تونستی بخوای داشته باشی تا چیزی به دست آورده باشی و روزی که به ۳۰ سالگی و ۴۰ سالگی رسیدی و تو سرازیری زندگی افتادی و به عقب نگاه کردی ٬ پشتت خالی نباشه .
هر وقتی خواستی تصمیمی رو الان بگیری ٬ به ۱۰ سال دیگه فکر کن. به ۲۰ سال دیگه ٬ به اون روزی که به عقب نگاه میکنی و لبخند میزنی . چون اون لبخند میتونه تلخ‌ترین لبخند زندگیت باشه ٬ میتونه آروم‌ترین لبخند زندگیت باشه.
... و یادت نره که خط عمرت رو کف دستت حک شده. خیلیا هستن که ۳۰ سالگی آخر خطشونه. یه روزی هم تو پشیمون میشی و ... دیگه خیلی دیر شده. چون دیگه کسی نیست ، چیزی نیست ، هیچی نیست . خالیه.
به حس اون روزت فکر کن. اون روزی که وقتی به دودی که تو آسمون ریشه ریشه میشه و هر باریکه‌ش کم‌رنگ میشه و کم‌کم گم میشه نگاه میکنی و تمام وجودت خالی میشه و سردی همه‌ش رو میگیره.

بترس.

 

سلام.نمیدونم چی تو وبلاگ بذارم که خوشتون بیاد!

شما بگید

صدا


در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم که در اين اوج ديگر
صدايم را خدا خواهد شنيدن


بسوي ابرهاي تيره پرزد
نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد کردم کاي خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم


صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بيتاب کوبيد
در زرين قصر آسمان را


ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگين را کشيدند
زطوفان صداي بي شکيبم
بخود لرزيده، در ابري خزيدند


ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيکرش را شستشو داد
ز خاک ره،درون حوض کوثر


خدا در خواب رؤيا بار خود بود
بزير پلکها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش


ولي آن پلکهاي نقره آلود
دريغا،تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهي هاي ساحل
به روي ديده اش بنشسته بودند


صدا صد بار نوميدانه برخاست
که عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا ميخواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد


صدا فرياد ميزد از سر درد
بهم کي ريزد اين خواب طلائي ؟
من اينجا تشنهء يک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائي


مگر چندان تواند اوج گيرد
صدائي دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از "صدا" ديگر تهي بود


ولي اينجا بسوي آسمانهاست
هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا اين صدا را مي شناسي؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم


فروغ

بر سنگ مزار

 

کارو
--------------------------------------------------------------------------------
 
بر سنگ مزار
الا ، اي رهگذر ، منگر  چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ، چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن ؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ، در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه  بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته، مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي