گاهي حسها چقدر غريبند،كور سويي از نور در تاريكي مطلق دلم.

حس هايي در اين دنيا وجود دارند كه تا گرفتارشان نشوي ان ها را حس نمي كني

من كيستم؟

تو كيستي ؟

اينجا چه مي كني و مي خواهي چه كني؟

روح بي نوا چقدر تازيانه ميخورد كه چه!

از محله هاي كودكي كه همچو ايينه اي صاف بودند رد شدم و جواني.

تمام لحظه هاي سعادتم را بو كشيدم و نشئه شدم...

اكنون فقط منم!

 گرفتار نسل سومي كه اشفتگي هايم را شدت مي بخشد

خدايا مرا تنها نذار.