هیچ جشنی مرا به خود نپذیرفت .میدانم که در خود مرده ام.به اندازه روز های بعد از تولدم.هیچ نگاه عاشقی مرا به خود نپذیرفت.روز مرگم را با تولدم جشن می گیرم.تنها جشن حضورم بر خاک.فقط رویای دو کودک را زندگی دادم و بعد از ان بود که به من گفتند:مادر شدی و من در کودکی های خود بزرگ شدنم را میدیدم.من که در بطن خود مرده ام رویای جاودانگی ها را به کجا میبرم.من که حتی در فرصت یک زندگی مانده ام ....
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۵ ساعت 14 توسط شادی
|